
مرد: خداوندا، چرا چشمهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي؟!
خدا: براي اينكه با اين چشمان زيبا تو را ببينيد و تو را مست سازد.
مرد: خداوندا، چرا لبهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي!؟
خدا: براي اينكه ترا ببوسد.
مرد: خداوندا، چرا پوست زن را اينقدر لطيف آفريدي!؟
خدا: براي اينكه تو آن را لمس كني و لذت ببري.
مرد: خداوندا، چرا زنها را اينقدر احمق آفريدي!؟
خدا: براي اينكه بتواند عاشق موجود بيخاصيتي مثل تو بشود و از تو نگهداري كند.
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
|
جريانات رختخوابي اصولاً از جذابترين موضوعات در زندگيه بشريه. يه جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين مسائل بدوبدو كنن و خانمها هم ازش به عنوان اسلحهاي مرگبار عليه آقايون استفادهكنن. به هر حال اين جريان واقعيتيه كه هر روز در كنار هر آدمي اتفاق ميافته. اين داستان پايين رو از جايي خوندم و خيلي خنديدم گفتم ترجمه كنم شما هم بخونين. و اما داستان: يك شب كه من و دوستدخترم توي رخت خواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد يكدفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم ،فقط ميخوام كه بغلم كني." چي؟ يعني چه؟ و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار ميكوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطهي فيزيكي ما هستي! و بعد در پاسخ به چشمهاي من كه از حدقه داشت در مياومد اضافه كرد: تو چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق ميافته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثهاي رخ نميده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم. فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يه كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم. چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نميتونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفشها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشوارهاي الماس. حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ ميشد. حتي فكر كنم سعي كرد من و امتحان كنه چون ازم خواست براش يك مچبند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفتهبود. نميتونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برش دار عزيزم." در اوج لذت از تمام اين خريدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همينها خوبه. بيا بريم حساب كنيم." در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم." با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟" عزيزم من ميخوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصادي من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه." و موقعي كه توي چشماش ميخوندم كه همين الان هاست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نميتوني من و بخاطر خودم دوست داشتهباشي نه بخاطر چيزايي كه برات ميخرم؟ خوب امشب هم توي اتاقخواب هيچ اتفاقي نميافته. فقط دلم خنك شد كه فهميد "هرچي عوض داره گله نداره." |
نوشته شده توسط هديه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستای گلم...
خوبین؟؟؟
خوشگلا،من دیگه تا بعد از امتحانای خرداد این طرفا پیدام نمی شه...
بابام گفته دیگه دم و دستگاه کامپیوتر و جمع می کنه.![]()
حالا شاید یه وقت که بابام خونه نبود بتونم بیام.
این بابای منم که خونه رو ول نمی کنه !!!
اینقده بچه ی خوبیه... صبح می ره سر کار و ظهر یه راست سرشو می ندازه پایین و میاد خونه!!!
دیگه خداحافظ دیگه.
فقط فراموشم نکنینا... حتما بیاین نظر بدین.
می خوام گریه کنم...![]()
دلم خیلی واستون تنگ می شه...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
يه دختر كوري توي اين دنياي نامرد زندگي مي كرد ...
اين دختر ، يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود ...
دختره هميشه مي گفت : اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم ،هميشه با تو مي موندم...
يه روز ، يكي پيدا شد كه به اون دختر ، چشماشو بده ...
وقتي كه دختره بينا شد ، ديد كه دوست پسرش كوره...
بهش گفت ، من ديگه تو رو نمي خوام ؛ برو ...
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :
مراقب چشماي من باش!!!!!!!!
نوشته شده توسط هديه در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت

چشم مي دوزد توي چشم هايت. مطمئني كه با نگاه عميقش غرق در رؤياهاي شيريني است كه در ذهن خود مي پروراند؛ ازدواج، خوشبختي، فرزندهاي قد و نيم قد، سقفي كه گرمابخش كانون گرم خانواده است ... اما تو زيركتر از آني كه نگاهت را به نگاهش گره بزني . موهاي سيخ شده و شلوار جيني كه خشتكش تا پشت زانوهايت پايين آمده و زنجيري كه گيره هاي كمربند و جيب كنار زانوهايت را به هم گره زده و يك عالمه كرم و تافت و صورت اصلاح شده . از آن پوزخندهاي الياسي گوشه ي لبت معلوم است كه به سادگي اش، قاه قاه در دلت مي خندي كه آينده اش را به دست چه كسي گره زده است. با خود می انديشي: بابا، عجب خري است كه اصلا فكر نميكند ، ساعت 11 صبح چرا من سر كار نيستم يا حتي ساعت 2و3 عصر.
نمي داند كه دست من توي جيب پدرم است. از سرخي هاي روي گونه اش مي تواني بفهمي كه شكار تازه ات بي دست و پا تر از آن است كه تو براي گول زدنش به دست و پا بيفتي. با خودت مي گويي: تو با اينكه پسري ، ابروهايت را بهتر از او برداشته اي . پك ميزني به سيگار و به دختري كه روي نيمكت چند متر آن طرفتر نشسته فكر مي كني... ياد حرف هاي معلمت مي افتي كه سر كلاس با تحقير ، تو را به جاي حميد، حميده صدا مي كرد. آن هم به خاطر سر و وضع و آرايش هاي روي ابرو و صورتت كه كمتر از يك خانم نيست. اين بار شيار كنج لبت تا نزديك گوشت مي رسد و با خود مي گويي: واقعا دختر ها فكر مي كنند كه من مرد زندگي هستم و در دلت ريسه مي روي... به خودت كه مي آيي، دخترك، داستان هاي زيادي از دوستي هاي قبلي و كارهايي كه كرده را برايش گفته. اما تو تنها به شكار بعديت فكر مي كني. دختر هنوز با نگاهي هراسان، به سيگاري كه هنوز در دستش است و روشن نشده ، نگاه مي كند و يك ريز حرف مي زند و خيالبافي مي كند... حالا ديگر سرش را به شانه تو تكيه داده تا به اين آرامش دروغين دلش را خوش كند. اما غافل از اين كه اين شانه ها به جاي آنكه ستوني براي تكيه كردن باشد، ويرانه هايي بيش نيست...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت

كدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟
كجاي آسمان ببينمت؟
من از جستجوي زمين خسته ام
آيا تو آن شبانه ي دوري كه سالهاست
هم بغض من سياهي شب را گريستي؟
يا نه تو آن ترانه ي پر شور بودني؟
تو روح عاشقانه ي اين شعر نيستي
پس من چرا هميشه نفس مي كشم تو را؟
پس من چرا...؟
تو كيستي، تو چيستي...؟
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
عروسك آخرين لالايي ها را مي شنود،اما خوابش نمي برد. عروسك بي قرار است.درست بر عكس صاحبش كه در خواب نازش، رؤياهاي رنگي مي بافد...
عروسك خوابش نمي برد، درست مثل دختركي كه با غم نداشتن عروسكي مثل او ، رؤياهاي كودكي اش، پرپر مي شود...
عروسك فكر مي كند، چه خوب مي شد اگر مي توانست مال آن دخترك بشود،برايش بخندد، گريه كند ، آواز بخواند، برقصد ...
چه خوب مي شد اگر مي توانست آخرين لالايي ها را كه بلد بود ، براي دخترك بخواند و چشم هايش را به آرامش يك خواب عميق دعوت كند...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
از استاد ديني پرسيدند: عشق چيست ؟ گفت:حرام است...
از استاد هندسه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد... از استاد تاريخ پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: سقوط سلسله ي قلب جوان... از استاد زبان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت همپاي لاواست... ازاستاد ادبيات پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: محبت الهيات است... از استاد علوم پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيزن مي سوزد... از استاد رياضي پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددي است كه پايان ندارد...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
به عشق گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.منو تنها گذاشت و رفت...
به احساس گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.تنهام گذاشت و رفت...
به وفا گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.اونم منو تنها گذاشت و رفت...
ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.موندو همدم و مونسم شد...
نوشته شده توسط هديه در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
ـ اگه يه روز شاد بودي،اروم بخند تا غم بيدار نشه،واگه يه روز غمگين شدي،اروم گريه كن تا شادي نااميد نشه...
ـ خوشبختي مثل پروانه مي مونه اگه رفتي دنبالش،فرار مي كنه.ولي اگه وايستادي،مياد دنبالت و مي شينه رو سرت!!ارزوي يه دنيا پر از پروانه برات دارم...
ـ ان زمان كه بايد دوست بداريم،كوتاهي مي كنيم.ان زمان كه دوستمان دارند،لجبازي مي كنيم...و بعد...براي انچه از دست رفته،اه مي كشيم.
ـ تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!
ـ تنها يك سقوط است كه جاذبه ي زمين مسؤول ان نيست:فرو افتادن در عشق!
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
اينها سه جمله ي اصليه زندگيه،بهشون توجه كن:
روزگار مي تونه اشكتو در بياره،
روزگار مي تونه به زانو درت بياره،
زندگي مي تونه قلبتو بشكنه.
اما تا موقعي كه تو نخواي نمي تونه.
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
وقتي دنباله ي نگاهت رو ميگيرم به اسمون وصل مشود . چشمان شبنمي تو انقدر اسمانيست كه دريا ها از اشكهاي تو پر شده و اين تو بودي كه بر زندگي من باريدي و سقف سياه زندگي مرا با باران اشك شستي و سفيدي را برايم ماندگار كردي...من در غم هجران با خاطرات اسمانيت زندگي ميكنم.
دلم ميخواهد اشكهايم با دستهاي مهربان تو پاك شود.
دستهايي كه ارزوهاي مرا تا اسمان دراز كرده است.
ميخواهم لانه ي عشقم را ميان شاخه هاي اسمان تو بسازم. ارزوي اين كه يك بار فقط يك بار به چشمان عسليت خيره شوم و صداي تپش زندگي را از امواج نگاهت بشنوم...
مرا به سكوت فرا ميخواند. بيا تا با هم ستاره هاي زندگي را نوراني كنيم. با تو كه تمام ثانيه هاي عمرم با عقريه ي نگاهت ميچرخد تا تو هستي منهم هستم ما ابري هستيم كه در تمام زندگي ميباريم. ابرهايي كه در زمستان هم پرتو محبت گرم ميبارند . اي كاش اين روياهاي اسماني با سرنوشت گره بخورد و...
حيف!چه خواب عميقي بود!رمانتيك ترين خواب عمرم كه خودم هم نفهميدم از كجا و چرا شروع شد!
اين هم از عواقب پر خوريه شام!
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام عزیزان
من هدیه هستم
شمالی ام
متولد فروردین هستم
پایه همه چی هستم...ولی...
بابا مامانا رو که می شناسین...
البته اونا که هر چی میگن قضیه ی تو گوش خر یاسین خوندن میشه.
(بلا نسبت خر)
در هر حال می تونین حساب کنین...
امیدوارم از مطالبم لذت ببرین
البته چیز خاصی هم ندارم...
شما به بزرگی خودتون ببخشید...
فهرست اصلی
دوستان
شروين جون
مائده جون(سوهان روح پسرا)
رضا جونم ( موز )
مهديه جون (برهنه ي خوشبخت )
افشين (عشق )
تنها ترانه ي زندگي ( عابد )
مرجان
سلطان غم ( مهدي )
پسران الاف
نيما جون(بهترين آهنگ هاي رپ)
رضا(حرفهاي دلم)
رامين
پسر...
فرشید
بچه های باحال نوشهر
فقط برای تو(ساوش)
آقا مهرداد
پیوندهای روزانه
مهرداد (همه جوره )
درسا ( ناقلا )
بيا ببين چه خبره (علي آقا )
شهروز
Dj mamal (عاشقتم )
حسن (عاشقی ماهه مگه نه؟)
جودی
ناجی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<---! www.P30KiNG.tk --->