
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت

چشم مي دوزد توي چشم هايت. مطمئني كه با نگاه عميقش غرق در رؤياهاي شيريني است كه در ذهن خود مي پروراند؛ ازدواج، خوشبختي، فرزندهاي قد و نيم قد، سقفي كه گرمابخش كانون گرم خانواده است ... اما تو زيركتر از آني كه نگاهت را به نگاهش گره بزني . موهاي سيخ شده و شلوار جيني كه خشتكش تا پشت زانوهايت پايين آمده و زنجيري كه گيره هاي كمربند و جيب كنار زانوهايت را به هم گره زده و يك عالمه كرم و تافت و صورت اصلاح شده . از آن پوزخندهاي الياسي گوشه ي لبت معلوم است كه به سادگي اش، قاه قاه در دلت مي خندي كه آينده اش را به دست چه كسي گره زده است. با خود می انديشي: بابا، عجب خري است كه اصلا فكر نميكند ، ساعت 11 صبح چرا من سر كار نيستم يا حتي ساعت 2و3 عصر.
نمي داند كه دست من توي جيب پدرم است. از سرخي هاي روي گونه اش مي تواني بفهمي كه شكار تازه ات بي دست و پا تر از آن است كه تو براي گول زدنش به دست و پا بيفتي. با خودت مي گويي: تو با اينكه پسري ، ابروهايت را بهتر از او برداشته اي . پك ميزني به سيگار و به دختري كه روي نيمكت چند متر آن طرفتر نشسته فكر مي كني... ياد حرف هاي معلمت مي افتي كه سر كلاس با تحقير ، تو را به جاي حميد، حميده صدا مي كرد. آن هم به خاطر سر و وضع و آرايش هاي روي ابرو و صورتت كه كمتر از يك خانم نيست. اين بار شيار كنج لبت تا نزديك گوشت مي رسد و با خود مي گويي: واقعا دختر ها فكر مي كنند كه من مرد زندگي هستم و در دلت ريسه مي روي... به خودت كه مي آيي، دخترك، داستان هاي زيادي از دوستي هاي قبلي و كارهايي كه كرده را برايش گفته. اما تو تنها به شكار بعديت فكر مي كني. دختر هنوز با نگاهي هراسان، به سيگاري كه هنوز در دستش است و روشن نشده ، نگاه مي كند و يك ريز حرف مي زند و خيالبافي مي كند... حالا ديگر سرش را به شانه تو تكيه داده تا به اين آرامش دروغين دلش را خوش كند. اما غافل از اين كه اين شانه ها به جاي آنكه ستوني براي تكيه كردن باشد، ويرانه هايي بيش نيست...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت

كدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟
كجاي آسمان ببينمت؟
من از جستجوي زمين خسته ام
آيا تو آن شبانه ي دوري كه سالهاست
هم بغض من سياهي شب را گريستي؟
يا نه تو آن ترانه ي پر شور بودني؟
تو روح عاشقانه ي اين شعر نيستي
پس من چرا هميشه نفس مي كشم تو را؟
پس من چرا...؟
تو كيستي، تو چيستي...؟
نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
عروسك آخرين لالايي ها را مي شنود،اما خوابش نمي برد. عروسك بي قرار است.درست بر عكس صاحبش كه در خواب نازش، رؤياهاي رنگي مي بافد...
عروسك خوابش نمي برد، درست مثل دختركي كه با غم نداشتن عروسكي مثل او ، رؤياهاي كودكي اش، پرپر مي شود...
عروسك فكر مي كند، چه خوب مي شد اگر مي توانست مال آن دخترك بشود،برايش بخندد، گريه كند ، آواز بخواند، برقصد ...
چه خوب مي شد اگر مي توانست آخرين لالايي ها را كه بلد بود ، براي دخترك بخواند و چشم هايش را به آرامش يك خواب عميق دعوت كند...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
از استاد ديني پرسيدند: عشق چيست ؟ گفت:حرام است...
از استاد هندسه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد... از استاد تاريخ پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: سقوط سلسله ي قلب جوان... از استاد زبان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت همپاي لاواست... ازاستاد ادبيات پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: محبت الهيات است... از استاد علوم پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيزن مي سوزد... از استاد رياضي پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددي است كه پايان ندارد...
نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام عزیزان
من هدیه هستم
شمالی ام
متولد فروردین هستم
پایه همه چی هستم...ولی...
بابا مامانا رو که می شناسین...
البته اونا که هر چی میگن قضیه ی تو گوش خر یاسین خوندن میشه.
(بلا نسبت خر)
در هر حال می تونین حساب کنین...
امیدوارم از مطالبم لذت ببرین
البته چیز خاصی هم ندارم...
شما به بزرگی خودتون ببخشید...
فهرست اصلی
دوستان
شروين جون
مائده جون(سوهان روح پسرا)
رضا جونم ( موز )
مهديه جون (برهنه ي خوشبخت )
افشين (عشق )
تنها ترانه ي زندگي ( عابد )
مرجان
سلطان غم ( مهدي )
پسران الاف
نيما جون(بهترين آهنگ هاي رپ)
رضا(حرفهاي دلم)
رامين
پسر...
فرشید
بچه های باحال نوشهر
فقط برای تو(ساوش)
آقا مهرداد
پیوندهای روزانه
مهرداد (همه جوره )
درسا ( ناقلا )
بيا ببين چه خبره (علي آقا )
شهروز
Dj mamal (عاشقتم )
حسن (عاشقی ماهه مگه نه؟)
جودی
ناجی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<---! www.P30KiNG.tk --->